حكيم ابوالقاسم فردوسى
1252
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
چو خسرو بديد آن گزيده سپاه * سواران گردنكش و رزمخواه همى خواند بر كردگار آفرين * كه چرخ آفريد و زمان و زمين همان بر نياطوس و بر لشكرش * چه بر نامور قيصر و كشورش بدان مهتران گفت اگر كردگار * مرا يار باشد گهِ كار زار توانايى خويش پيدا كنم * زمين را بكوكب ثريا كنم نباشد جز انديشهء دوستان * فلك يار و مهر ردان بوستان [ سپاه كشيدن خسرو به سوى آذرآبادگان ] بهشتم بياراست خورشيد چهر * سپه را بكردار گردان سپهر ز درگاه برخاست آواى كوس * هوا شد ز گرد سپاه آبنوس سپاهى گزين كرد ز آزادگان * بيامد سوى آذرابادگان دو هفته بر آمد بفرمان شاه * بلشكر گه آمد دما دم سپاه سرا پردهء شاه بر دشت دوك * چنان لشكرى گشن و راهى سه دوك نياطوس را داد لشكر همه * به دو گفت مهتر تويى بر رمه و زان جايگه با سواران گرد * عنان بارهء تيز تگ را سپرد سوى راه چيچست بنهاد روى * همى راند شادان دل و راه جوى بجايى كه موسيل بود ارمنى * كه كردى ميان بزرگان منى بلشكر گهش يار بندوى بود * كه بندوى خال جهانجوى بود برفت اين دو گرد از ميان سپاه * ز لشكر نگه كرد خسرو به راه بگستهم گفت آن دلاور دو مرد * چنين اسپ تازان بدشت نبرد برو سوى ايشان ببين تا كيند * برين گونه تازان ز بهر چيند چنين گفت گستهم كاى شهريار * برانم كه آن مرد ابلق سوار برادرم بندوى كند اورست * همان يارش از لشكرى ديگرست چنين گفت خسرو بگستهم شير * كه اين كى بود اى سوار دلير كجا كار بندوى باشد درشت * مگر پاك يزدان بود يار و پشت اگر زنده خواهى بزندان بود * و گر كشته بر دار ميدان بود به دو گفت گستهم شاها درست * بدان سو نگه كن كه او خال تست گر آيد بنزديك و باشد جز اوى * ز گستهم گوينده جز جان مجوى هم آنگه رسيدند نزديك شاه * پياده شدند اندران سايه گاه چو رفتند نزديك خسرو فراز * ستودند و بردند پيشش نماز بپرسيد خسرو ببنوى گفت * كه گفتم ترا خاك يابم نهفت بخسرو بگفت انچ بر وى رسيد * همان مردمى كو ز بهرام ديد و زان چاره جستن دران روزگار * و زان پوشش جامهء شهريار همى گفت و خسرو فراوان گريست * از ان پس به دو گفت كاين مرد كيست به دو گفت كاى شاه خورشيد چهر * تو موسيل را چون نپرسى ز مهر كه تا تو ز ايران شدستى بروم * نخفتست هرگز بآباد بوم سراپرده و دشت جاى وى است * نه خرگاه و خيمه سراى وى است فراوان سپاهست با او بهم * سليح بزرگى و گنج درم